تبليغاتX
پلپلک

اصغر فرهادی  در مصاحبه با روزنامه بوستون گلوب: "آیا شما ح...اضرید فرزندتان را رها کند، خانه خود را رها کنید و به خانه ی دوستان خود بروید؟ یا اینکه در خانه ی خود می مانید و دست فرزند خود را می گیرید.با وجود اینکه می دانید نمی توانید در مورد سلامتی اش کاری کنید. در حال حاضر کشور من همان بچه ی مریضی است که من انتخابم ماندن در آنجاست."

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 6:58 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |

من سال 72 اول دبیرستان بودم نمیدونم چرا همین جوری یه هویی یادم اومد که اون وقتا اون قدیم ندیما که ما دبیرستان میرفتیم یه قانون نانوشته ای بود ،به اسم بازدید بدنی !نمیدونم تو دهات ما این جوری بود یا تو تهرانم این کارو میکردن ؟چند نفر از برو بچه های غیور بسیج مدرسه هر روز دم در ورودی می ا یستادن و هر دانش آموزی رو که وارد میشد بازدید بدنی مفصل و بعد بازدید کیفی مفصل میکردن ! میگفتن بعضی دخترا نوار ترانه برای هم میارن مدرسه یا وسایل آرایش یا عکس هنرپیشه های خارجی و خواننده ها رو  .. دیگه خلاف سنگین سنگینه که اخراج داشت ، آوردن نامه دوست پسر بود! اخه اون  وقتا هنوز رسم نامه نگاری عشاق برای هم ور نیفتاده بود نسل ما هم بعد از دوران "کتاب مکتبی "ردو بدل کردن به عرصه رسیده بود ...

خلاصه  که یاد دوران خوش تحصیلمون در بهترین و خوش نام ترین دبیرستان ولایت افتادم !حالا واقعا برام جالبه بدونم الان با این وضعی که بچه دبیرستانیا دارن و اگه تو خیابون یه نگاه چپ بهشون بندازی جف پا میان تو دهنت هنوزم اونجا قانون تفتیش پابر جا هست یا نه؟

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 5:46 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |


کلاس اول راهنمایی بودم شب حنا بندون دختر عموم دور هم نشسته بودیم که پسر عموی بزرگم یه شو از هاییده گذاشت ببینیم،  مادر بزرگ و زن عموی بزرگم شروع کردن به غر زدن و نال و نفرین کردن هاییده ، که نگاش کن زنه خجالت نمیکشه این چه سرو لباسیه ؟این چه صداییه انداخته تو سرش برای نا محرم؟ خدا ازت نگذره! جات ته جهنم باشه و چه و چه ..

کم کم سکوت شد و صدای شفاف هایده تو خونه پیچید ..کم کم گفتگوی زیر زیرکی زن عمو و مادربزرگم طوری که ما نشنویم دوباره شروع شد ..خفه شده چه صدایی هم داره ! خدا هم نعمت رو به کیا میده ؟ ببین نفسش بند نمیاد انگار ..این شعرا رو از کجا میاره میخونه ..صداش عیت آینه صافه ..الهی بمیرم مرده ؟ خدا رحمتش کنه ..حیف تو نبود بری زیر خاک!

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 3:22 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |

فیلمی دیدم به اسم " سگ آبی" جالبه که کار جودی فاستره و خودش و مل گیبسون توش بازی میکنن .این فیلم درباره نا امیدیه و اینکه چطور میشه دوباره جرقهای از امید رو در زندگی دید مدتی بود که دنبال کسی میگشتم که درک کنه بعضی وقتها چه احساس بدی به زندگی دارم والتر فیلم "سگ آبی " دقیقا همون ادم بود ...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 5:35 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |

"...همسفر در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد میگذرد بگذار خورده اختلافهایمان باقی بماند !مخواه که یکی شویم !مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری من همان را ، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم یک ساز را یک یک کتاب را ...هم سفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست  و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است !

دو نفر که عاشقند و عشق انها را به وحدتی عاطفی رسانده است واجب نیست که هر دو صدای کبک ، درخت نارون ، یا حجاب برفی قله علم کوه ،رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند !...عشق از خود خواهی و خود پرستیها گذشتن است اما این سخن به معنی تبدیل شدن به دیگری نیست !من از عشقی زمینی حرف میزنم که ارزش ان در " حضور " است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری !..."


این تکه ای از نامه نادر ابراهیمی به همسرش است .تعریف ابراهیمی از عشق نگاه من رو به تمام اون چیزی که تا به حال در باره عشق میدونستم تغییر داد .


+ تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 8:39 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |

یه حرفایی همیشه هست

که از درد توی سینه است 

مثل رپ خونی شاهین

پر از عشق و پر از کینهاست

پر از ناگفته هایی که

خیال کردیم یکی دیگه

دلش طاقت نمیاره

همه حرفامونو میگه ...

...

نگفتی و نمیگم ها

حقیقتهای پنهونی

از اون حرفا که میدونم

از اون حرفا که میدونی ...


+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 8:29 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |


دارم دیوونه میشم !

رفته ام روستا میبینم که مردم دوست داشتنی من فرسنگها دور از اخبار و وقایع واقعی که داره تو دنیا اتفاق می افته با چشمای بسته دور هم میشینن و برای پر کردن شب نشینهای فامیلی دروغ و دونگهای تکراری و تکراری و تکراری تلوزیون رو برای هم بارها و بارها و بارها نقل میکنن ...میگن 6 نفر اونجا تو روستای ابا و اجدادیمون به ماهواره دست رسی دارن دلم خوشه که، باشه! شش نفر برای یه روستای کوچیک خیلیه ،همونا هم میتونن اطلاع رسانی کنن که بابا همه چیز دنیا هم به اون گل و بلبلی که شما فکر میکنید نیست  بابا ! !!

ولی اون 6 نفر، خونه پرش pmc نگاه میکنن تازه اگه فیلمها و سریالهای درپیت وقتی باقی بذاره ...

یکی از بس پای اخبار خارجی میشینه، میشه مثل من  که دیگه راست ترین راستای اخبار داخلی رو باور نمیکنم وتوش هی دنبال سوتی میگردم  ،یکی هم مثل (... )عزیزم  که دیروز صبح  تازه خبر شده   تو سوریه یه مشت چاقو کش ریختن بیرون تو خیابون و سربازای بشار اسد رو زدن ...

به قول یه هم کلاسی قدیمی : ابولفظلی فرهنگ نداریم ررر...

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 8:42 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |

دیروز داشتیم با طاها فیلم مرد عنکبوتی 2 رو با زیر نویس فارسی نگاه میکردیم رفته یه برگه برداشته روش نوشته "چی ؟" بعد اومده جلوی من ایستاده میگه "what?" بعد به برگه روی سینه اش اشاره میکنه که یعنی اینم زیر نویسش!

+ تاريخ شنبه هفتم آبان 1390ساعت 9:2 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |

 امروز روز بزرگداشت حافظه، ما اسمش رو با افتخار روی بچه هامون میگذاریم ،کتابش توی خونه همه مون هست ،وقتی عاشق میشیم یا کارمون گیر کار کسیه، اولین حرکت تاکتیکیمون یه فال حافظه ! شبای یلدا میخونیمش  و اگه دو تا شعر ازش حفظ بشیم دیگه تو هر محفل ادبی با سینه ستبر شرکت میکنیم ....!

حالا خدا وکیلی چند تا مون درست میشناسیمش؟ بد بختانه مرض مسری ما اینه که همیشه در مورد همه شخصیتهای تاریخی یا حتی ادمهای اسم دار امروز خودمون به شناخت دیگران اعتماد میکنیم و همیشه زنده باد مرده بادمون بر اساس تعریفیه که دیگرانی بنا به سلیقه و منفعت خودشون از اشخاص ارائه میکنن همه اینا رو نگفتم که زیراب حافظ رو بزنم من هم زیاد نمیشناسمش .. 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 8:7 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |

گاهی خوابها آدم رو به جایی میبرن که تا حالا نرفته و با کسانی روبرو میکنن که از دنیا رفتن یا سالهاست یادشون از ذهنت پاک شده برات توی خواب اتفاقات طوری میافتن که تو بیداری، صبح از خواب میپری و چند روز خوش  رو با  شیرینی دیدار دوباره  آدمهایی که دوست داری  ببینی اما ازت خیلی دور شدن سپری میکنی ادمهایی که از خیلی دورها توی خواب تو میان ...
+ تاريخ شنبه نهم مهر 1390ساعت 9:17 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |