تبليغاتX
پلپلک

پسر من کلا صبح ها برای رفتن به مدرسه ،خوش اخلاق از خواب بیدار نمیشه واین همیشه باعث ناراحتی منه ، همیشه هم ازش گله میکنم ولی درست نمیشه ، امروز صبح اما از جاش که بلند شد اول با صدای بلند سلام کرد و صبح به خیر گفت بعد با خوش اخلاقی صبحانه خورد و لباس پوشید ، تو تمام این سال تحصیلی این طوری ندیده بودمش ! خیلی عجیب و باور نکردنی بود ، طاهای خوش اخلاق در صبح!
از در که میرفتیم بیرون گفت : مامان امروز با روزای دیگه فرق داشتم ؟
گفتم : امروز یه پسر نمونه بودی ! خوش اخلاق ! کیف کردم
گفت : این هدیه روز مادر شما بود ! از دیشب با خودم قرار گذاشته بودم خوش اخلاقی صبح رو به شما کادو  بدم!
+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:21 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |

من نمایشگاه کتاب را رو دو ست نداره!

کلا از جاهایی که برای خرید کتاب مجبورم عرق بریزم و انتخابهام دور از دست رسم باشند و شلوغ باشه و سردر گم بشم و خیلی چیزای دیگه بیزارم .. من حتی انقلاب رفتن رو هم انقدری دوست ندارم ، مگر اینکه از اولش بچپم توی کتاب فروشی محبوبم ! من از هیچ کتاب فروشی اندازه انتشارات هاشمی و کتاب فروشی نشر چشمه خوشم نمیاد ، البته وقتایی که فروشنده هاش نخوان سلیقه کتاب خونیشون رو بهت تحمیل کنن ! بابا کتاب خریدن یه کار آرومه ، باید سر حوصله باشه ،جاش خنک و دنج باشه ، خلوت باشه ..هی کتابا رو برداری بخونی بذاری سر جاش ، بتونی هر چقدر خواستی لا به لاشون پرسه بزنی و باهاشون طرح رفاقت بریزی تا عاقبت یکیشون رو بپسندی ! دورو برت ادمهای کتاب خون واقعی باشن نه خانواده های محترم چیپس و پفک به دست ، برای من خرید کردن از نمایشگاه کتاب درست مثل دیدن یه فیلم حسابی تو یه سالن وحشت ناک، سر ظهر ، وسط عمله های خواب آلود ، زوجهای جوان بی جا و مکان و بچه های دبستانی میمونه که آوردنشون سینما!فقط وقتی میری این فیلم رو ببینی که مجبوری ..مجبور!


به هر حال افتتاح نمایشگاه کتاب مبارک باشه ..

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:41 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |

ما تو شهرمون آدمهای عجیب زیادی داشتیم حالا که بهش فکر میکنم میبینم تیم برتون میتونست از آدمهای شهر ما یه خوراک حسابی برای یکی از فیلماش تهیه کنه آدمهایی که ما باهاشون زندگی میکردیم آدمهای شریفی بودن بچه که بودیم ازشون میترسیدیم و بزرگتر که شدیم کنجکاو بودیم ببینیم چرا این جورین ؟ مادربزرگ و زن عموی بزرگم برای هر کدومشون یه اسمی گذاشته بودن تا موقع حرف زدن راحت بهشون ارجاع بدن چون راستش رو بخوای اسمهای واقعیشون رو کسی نمیدونست ، اولیشون یه زن خیلی کوچلو بود که قدش از نیم متر بلند تر نمیشد و دختر 7 سالش یه سرو گردن ازش بالاتر بود ،اسمش زن رمضون بود!بعد یه قصاب داشتیم که گردنش کج بود هیچ وقت نفهمیدم چرا ؟ ولی گردنش از یه طرف کاملا کج بود و روی شونه اش افتاده بود صداش میکردن گردن کج!بعد یه سیدی بود که گاری دستی داشت و هر چند قدم که راه میرفت میایستاد و 180 درجه دور خودش میچرخید یا گردنش رو میچرخوند و باز به راهش ادامه میداد اینو همون سید صدا می زدن سید کمال!بعدش یه اقایی بود که تو شهر میگفتن نذر کرده تا نره مکه موی سرش رو کوتاه نکنه همسایه این آقا یه پیر پسر ترک بود که دقیقا به خاطر همین دو ویژگی و داستانهایی که سر زن نگرفتنش سر هم کرده بودن معروف شده بود ، البته سیبیلهای حقی هم داشت! یه جوون خوش هیکل و خوش قیافه ای بود که نمی تونست حرف بزنه ولی خیلی با عرضه بود و برای خودش یه جور زبون اشاره مخصوص داشت یه دکتری بود که تو قشنگترین و بزرگترین خونه شهر ما بالای یه تپه سرسبز مشرف به قبرستون زندگی میکرد و کسی نبود که آرزوی دیدن توی خونه اش رو نداشته باشه .. خلاصه که من امشب یه کم تب دارم و یاد همه آدمهای عجیب و شریف شهرمون کردم..
+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:38 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |


با بهترین دوست دوران مدرسه ام سر این رفیق شدیم که یه روز  معلم انشا از ما پرسید کی یه کتاب خارجی تا حالا خونده و من و او دست بلند کردیم که ما "جنگ و صلح" تولستوی رو خوندیم ! و البته چندان سری هم ازش در نیاوردیم ..با یکی از بهترین هم کلاسیهای دانشگاه هم سر خوندن " ضد خاطرات" آندره مارلو رفیق شدیم و اینکه سر دراوردن ازش کار خیلی سختیه ..بیخود نیست تو تلوزیون همش میگن کتاب بهترین دوست بچه هاست ..

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:20 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |

سوار که شدم داشتن جرو بحث میکردن برای همین نفهمیدن حرفشون از کجا شروع شده پیرزنه گفت : کار کجا بود حاجی ؟پسر من با فوق لیسانس نشسته تو خونه از من پول تو جیبی میگیره !
پیرمرد راننده گفت : کار هست خانوم ، جوونا حال هر کاری رو ندارن !
پیرزنه میخواست پیاده بشه
: شما معلومه نفست از جای گرم در میاد وضع و اوضاعت خوبه !
پیرمرده کرایه رو گرفت : بله که خوبه !توپ هم تکونم نمیده ..وضعم خوبه ..چه جور ..
پیرزنه درو کوبید و رفت پیرمرده گاز داد چند دقیقه من بودم و پیرمرد و سکوت توی ماشین بالاخره گفت
: سه نفریم خانوم تو یه مجتمع سرایداریم ..شیفتی میریم ..شیفت من 8 شبه تا 8 صبح ..از اونجا که میزنم بیرون میشینم پشت فرمون به مسافر کشی ، از اونجا ماهی 300 میگیرم میدم قسط این ماشین ، روزی 15 تا 20 تومن هم درمیارم از مسافر کشی برای خرج زندگی ..الان 79 سال تموم دارم بابا جون !جوون که کار نداره حال کار نداره ..
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:30 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |

توی شهرمون یه کتابخونه خیلی خوب بود با یک عالمه کتابهای قدیمی پاره پوره از ادبیات جهان .،من از وقتی کلاس چهارم دبستان بودم نمیدونم به همت کدوم شیر پاک خورده ای پام به این کتاب خونه باز شد ..

کتابهای کتابخونه ما برای یه شهر کوچیک معجزه ای محسوب میشد ،هیچ وقت نفهمیدم کی این کتابها رو با این سلیقه عالی دور هم جمع کرده بود و اصلا پایه این منبع غنی ادبیات رو تو شهر ما کی گذاشته بود؟ اما هر کی بود ،اگه هست که الهی صد سال زنده باشه و اگه رفته اون طرف ،به قول مادر بزرگم نور به قبرش بباره ..

من و خیلی از هم سالام دوران طلایی ادبیات روسیه و فرانسه رو از تولستوی و چخوف  و داستایفسکی و گورگی بگیر تا ویکتور هوگو و استاندال و گی دو موپاسان  و اندره ژید و اندره مارلو و بعدش ادبیات امریکای شمالی و جنوبی و خلاصه هر چی از اونچه که باید خوند از ادبیات رو لابه لای قفسه های همین کتابخونه اولین بار ورق زدیم ..

اما از اونجایی که گل بی خار انگاری فقط خداست !کتابخونه ما یه عیب بزرگ داشت و اونم متصدیاش بودن ..مسوول اصلی کتاب خونه البته حسابش جدا بود ،خانومی بود به اسم خانوم" امیری" که از وقتی من کلاس چهارم بودم و دزدکی میرفتم قاطی قفسه کتابای بزرگترا و هی این کتابهای کت و کلفت رو باز میکردم بو میکشیدم و محکم به هم میکوبیدم  که یعنی" بله ما هم یه بخشی رو مطالعه کردیم "همراهیم می کرد تا وقتی که برای خودم خانومی شده بودم و از دانشگاه که می رفتم خونه ،تمدید کارتم -حتی اگه دیگه باهاش کتابم نمیگرفتم -بهانه ای بود تا بهش سر بزنم ..اما دو نفر دیگه ای که تو کتابخونه بودن و هر وقت میرفتیم اونجا اول دعامون این بود که شیفت اونا نباشه،  داستان دیگه ای داشتن ..لا مصبا انگار کل کتابا با کل کتابخونه ارث پدریشون بود ! تا بچه بودیم فقط میزاشتن قاطی کتابهای پر پری و نرم و نازک کودکانه بایستیم و یه قدم اون ور تر حق نداشتیم بریم ، بزرگتر هم که شدیم می امدن بالای سرمون می ایستادن که" زود باش انتخاب کن دیگه "انگاری هر دقیقه که بیشتر لا به لای کتابهای محبوبمون می موندیم از عمر اونا کم میشد !

بیشترم حرصمون از این در میومد که خودشون مثل در بونای یه رستوران فرد اعلی بودن که همیشه فقط بوی غذا بهشون می خورد وبلکم مرضی چیزی داشتن که هرگز هوس چشیدن از سفره رنگارنگ رستورانم نمیکردن ! ما که  حاضر بودیم دست روی قران بذاریم که از کل این کتابخونه فقط چند تا عنوان رو حفظن و بس!- اینم که هی جمع می بندم مال اینه که این درد مشترک همه ما کتابخونه بروها بود تو شهر -

امروز که رفته بودم خودمو مهمون کنم و چند تا کتاب بخرم نمیدونم  شاید از دست آقای فروشنده ای که بالای سر من ایستاده بود و هی چاپای جدید کتابهای " پل استر " رو بهم معرفی می کرد و می پرسید" آخرین کتابی که خوندی چی بوده ؟ "که باب طبعم کتاب برام سوا کنه ،یاد اون دو تا آقاهای کتابخونه شهرمون افتادم ..یادش به خیر ، حالا دیگه تو کتابخونه شهر ما از اون کتابهای پاره پوره چاپ اول  که مورد جرح و تعدیل قرار نگرفته بودن خبری نیست ،همش چاپهای جدید ه که قیچی به دستهای  عزیز مورد عنایت قرارشون دادن و بعضی ها رو هم که کلا مناسب تشخیص ندادن و جاشون کتابهای اموزنده تری آودردن ..اما فکر کنم برای اون دو تا اگه هنوز بازنشته نشده باشن  فرقی نمیکنه .. هنوزم دارن به روش خودشون از کتابخونه و کتابهاش مراقبت میکنن و از کارشون حد اکثر لذت رو میبرن!

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 7:40 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |

از مجموعه اشعار جدید ابوالفضل زوری نصر آباد "رفوزه ها ":


گفتم: دو روز پیش

رفتم برای سر زدن و پرس و جوی حال
از مادر عیال
اول گلایه کرد
بعداّ به بنده لعنت و نفرین و آیه کرد
وقتی کمی گذشت
مشغول شد به ذکر سجایا و فضل من
از بس که دم دمی است...

*
گفتم: همین غروب
دیدم درون میوه فروشی، «مرکبات»
گفتم: «ز پرتقال شمالی کمی بده»
وقتی کشید و داد
فهمیدم از نشانه که بر جعبه ها زده است
اینها همه «بمی» است...

*
گفتم: «عجب که نیمه پاییز هم گذشت
باران بجز دو قطره نیامد به کوه و دشت
در حیرتم، چرا
باران به این کمی است؟...

*
گفتم: خریدم از سر میدان چلو کباب
- از روی اضطرار-
آن هم به اضطراب
کردم تلاش و سعی و نرفت از گلو، فرو
دیدم کباب او
بدتر ز چرم ساغری از حیث محکمی است...

*

گفت: ای جوان رسالت من حکم می کند
تا یاری ات دهم
دلداری ات دهم
علت، اگر میان خلایق مچل شود،
معلول حل شود
گر، مادر عیال تو چندی است دم دمی است
گر پرتقال میوه فروشی همه بمی است
امسال اگر که بارش باران به این کمی است
گر بعض گوشت‌ها، بتر از چرم ساغری است
از حیث محکمی است
... بی درد سر، هر آنچه که مشکل در عالمی است
تقصیر «خاتمی» است!

***
 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:25 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |

حنما شما هم روزهایی توی زندگیتون داشتید که انگار تازه از خواب بیدار شدید ؟ یه خواب سنگین و طولانی ..روزهایی که ناگهان چیزهایی در باره زندگی براتون آشکار میشه که حتی توی همون خواب سنگین هم خوابش رو نمیدیدید !

بیدار شدن خیلی سخته ، حتی از خواب بودن تمام عمر سخت تره ..از اون سخت تر غریبه شدن با اطرافیه که زمانی میشناختید، وقتی بیدار میشید مثل خرسی هستید که زمستون سرش رو روی یه سنگ سفت گذاشته و بهار بر داشته ، ممکنه جنگلش همون جنگل باشه ، اما بهار شکلش رو عوض کرده ،درختا سبز شدن ،درختای جدید در اومده ، راه باریکه ها رو سبزه پوشونده ، شاید اصلا تو زمستونی که خواب بوده یه اتوبان از جلوی غارش کشیدن و با صدای بوق کامیون از خواب میپره!

نمیدونم خواب بودن بهتره یا بیدار شدن این جوری ؟ فقط میدونم بیدار شدن با صدای بوق کامیون اونم یه جایی که دیگه نمیشناسی کنار غریبه ها خیلی سخته...

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 7:47 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |

چند سالی میشود که روزهای آخر نزدیک به عید دلم بد جوری میگیرد و هوای خانه مان را میکند انگار ما بچه های بزرگ شده شمال را با کش به خاطرات پر درختمان وصل کرده اند که هر چه عقب تر بکشیم محکمتر بر میگردیم!

دلم هر سال دم عید که میشود هوای آن بوی خوش بهاری درختهای آلوچه و پرتقال ،هوای آن خنکی باران هوای آن خانه تکانیهای بزرگ پر از شستن و بیرون ریختن و خستگی ،هوای چای بعد از خانه تکانی  روی تکه موکتی که جای خالی قالی شسته میان اتاق پهن شده ،هوای شنگولی شب عید ،ماهی پلو که از وقتی ما آشپز خانه شدیم یک وقت ماهی اش شور از آب در میامد یک وقت برنجش شفته ،هوای امدن بچه های عمه و عمویم که انگار میکردند صد سال است هم را ندیده ایم،  هوای روی پله نشستن و سرمای ته مانده زمستان پله را به جان خریدن و آسمان پرستاره را تماشا کردن و پچ پچ کردن با دختر عمه ها ..هوای سیزده به در که انگار اگر بارمان را کول نمیکردیم و از کوهی بالا نمیرفتیم یا خودمان را با پسر عموها و دختر عموها دم آبی نمی

رساندیم در نمیشد و روی دلمان میماند ..هوای آن حال کودکی و نوجوانی که نه میفهمیدیم صرفه جویی در آجیل یعنی چه ؟نه می فهمیدیم اندازه بودن مرغ توی فریزر برای همه مهمانها چند من است ؟و نه دستمان بود خرج عید و بریز و بپاش مهمانهایی که با اصرار ما شام از پی نهار می ماندند از کجا میاید و کجا میرود ..

9 سال است که خودم خانم خانه ای در این شهر شلوغ کم درخت شده ام و دورم از همه بهاری که در عیداهای خانه مان تجربه میکردم حالاا من مدتهاست همه دلشوره ها و فکر و خیالهای مادربزرگم را در برگذاری مهمانیهای عید و خانه تکانی و خرید دنبال خودم میکشم ، نه از بی خیالی ایام کودکی خبری هست ،نه از سردی پله ها  نه از شکوفه های درخت آلوچه ، خیلی اش اگر به من برسد چند دانه چاقاله تلخ مزه است روی شاخه های درخت محبوبم وسطهای عید ، چاقاله هایی که همانقدر تلخند که خیال از میان رفتن همیشگی خانه کودکیهایم در شهر کوچک شمالیم بعد از رفتن مادربزرگ ..

+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:45 بعد از ظهر نويسنده مکرمه |


بعد از مرگ بالاخره یه دم این راحت شدن رو تجربه میکنیم ؟ یا قراره اونجا هم "فی کبد " باشیم ؟

مسئله این است ..

+ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 7:25 قبل از ظهر نويسنده مکرمه |