آخرین بارکی پلاسکو را دیدی؟
مادربزگم سه برادر داشت هر سه بلند قد بودند.از این تیپهای لاغر ترکه ای که بلندی قد به قوز انداخته شان و دستهایشان مثل دو لنگرهمیشه خدا دو طرف بدن بلاتکلیف و آویزان است، کوچکترینشان جوان مرگ شد. سرباز بود، وقتی به ده برگشت با خودش مریضی سختی اورد مادر نداشتند .سرش را گذاشت روی پای مادربزرگ و نفس اخر را کشید در خاطره ها میشنوم که قدش از بس بلند بود توی تابوت مسجد جا نشد که زمین یخ زده بود و نمیشکافت برای سپردن پیکر، که مرغ عشقهای خانه جفت جفت تا شبِ هفت تلف شدند که انقدر باران امد تا خاک روی قبر را شست وبا زمین صاف یکی کرد...من قد بلندی مادربزرگ را ندیدم همه انها یک شبه کمر خم کرده بودند غوز کردند و صورتشان از اسمان برای همیشه سمت زمین برگشته بود..
سهم من از فرو ریختن پلاسکو یک اندوه جانکاه بود ، دیدم که چطور یک نفرمیشکند واختیار از کف داده فرو میریزد. ساختمان هم دل داشت مثل یک ادم داغ دیده ،از رنج ناگزیرروی سر خودش آوا شد ...