یازده/ده/نود و نه

که یادم نره از گیشا تا خونه رو پیاده اومدم.

عشق یه خاصیت عجیبی داره. تو از عشق میگذی. زمان از سر هردوتون میگذره و تو آدمی رو که عاشقش بودی با دلخوری با غم یا با آسایش فراموش میکنی اما عشق از تو نمیگذره. هر بار که بوی تافت موی سرش یا تیکه کلامش یا عطرش یا ته‌زنگ صداش رو هر جای دنیا بشنوی هربار از هرجا ردشی که قبلا باهاش اونجا بودی خونت میجوشه و تنت با یه غم عمیق گرم میشه. عشق هیچ وقت حتا در تاریکترین و ساکت‌ترین فراموشی‌ها از تو نمیگذره. عشق همیشه هست که یادت بیاره شیفته بودن چطور بود صبح با شعف از خواب پاشدن دوست داشتن برگای زرد و سبز و شاخه‌های لخت و پر درختها چطور بود. دوست داشتن دنیا و راه رفتن یه وجب بالاتر از همه پیاده‌روها چطور بود.  عشق یادت میاره تو چطور بودی! نمیذاره خودتو، خودتو وقتی عاشق بودی فراموش کنی و این شاید بهترین خاصیت عشقه.