دیروز بیمارستان فیروزگرکاری داشتم که نشستن در صف انتظارش طول میکشید بیخودی زدم بیرون و افتادم توی خیابان به‌آفرین نمیدانم این خاطره بازی کی قرار است دست از سر من بردارد و بگذارد رندگی‌ایم را بکنم مکانها قرص و محکم سر جایشان نشسته بودند خوابگاه بزرگ امیرکبیر خوابگاه قدیمی میراث خوابگاه بچه‌های علامه که شبیه اکواریوم بود و همیشه خدا پسر‌ها دم پنجره هایش اویزان بودند به سمت پرده‌های بسته‌ی خوابگاه دانشگاه هنر..نفیسه میگوید وفای اشیا بیشتر از ادمیزاد است آدمها پیر میشوند تغییر میکنند اما اشیا تا سالها به همان شکل و شمایل باقی میمانند تا رسالت یاداوری های تلخ و شیرین را روی شانه هایشان نگه دارند...

خیابان تغییری نکرده بود سوپری پایین امیرکبیر هم و میوه فروش خوش‌اخلاق هم ..فقط شبیه توی فیلمها انگار گریمور اماتوری کمی پودر خاکستری پاشیده بود روی موهایش و چند لاخه موی سفید گذاشته بودلای ریشش..واقعا شبیه «چند سال بعد» در سریالهای ابکی بود...سرخیابان تقاطع حافظ هنوز میتوانستم مجید را لاغر و بلند ببینم که ایستاده در بلوز آکار شیری و شلوار جین منتظر است...میبینم کلاسم دیر شده  اما صبوری میکنم و پابه پا جلوی رفیقی که تصادفی جلوی در دیده‌ام و هیچ کدام دلمان نمی‌آید به کلاسهای دیر شده برسیم ...از پنجره سوییت سیزده آب میریزیم روی سر عشاقی که ایستاده‌اند پایین ساختمان پشت شمشادها برای خداحافظی و دل نمیکنند.. دیر وقت است از ستاد انتخابات برگشته‌ام و نمیدانم چطور میشود مسوول خوابگاه را بیدار کنم ...روز عید غدیر است گلزار آبگوشت پخته و تعارف کرده برای دوستانمان آبگوشت و سبزی و ترشی ببریم ...

همه چیز توی دیوارها به شدت نزدیک و توی سالها به شدت دورند. دیگر حتی یاداوری خاطره‌ها حال خوبی ندارد از بس که تکرار شده‌اند و دستمالی ...یاد شبی هستم که با بچه‌ها؛ اعظم و مصی و متین امدیم جلوی خوابگاه نگه داشتیم توی ماشین از فلاسک چای ریختیم و خوردیم هی خاطره بازی کردیم هی گذشته را شخم زدیم و اخرش هر کدام سهمی را که توی دیوارهای اجری و نمای تیره یادگاری گذاشته بودیم برداشتیم و برگشتیم خانه...شاید درست این باشد که دیگر هرگز پایم را توی کوچه حورچهر نگذارم ...