حور چهر
خیابان تغییری نکرده بود سوپری پایین امیرکبیر هم و میوه فروش خوشاخلاق هم ..فقط شبیه توی فیلمها انگار گریمور اماتوری کمی پودر خاکستری پاشیده بود روی موهایش و چند لاخه موی سفید گذاشته بودلای ریشش..واقعا شبیه «چند سال بعد» در سریالهای ابکی بود...سرخیابان تقاطع حافظ هنوز میتوانستم مجید را لاغر و بلند ببینم که ایستاده در بلوز آکار شیری و شلوار جین منتظر است...میبینم کلاسم دیر شده اما صبوری میکنم و پابه پا جلوی رفیقی که تصادفی جلوی در دیدهام و هیچ کدام دلمان نمیآید به کلاسهای دیر شده برسیم ...از پنجره سوییت سیزده آب میریزیم روی سر عشاقی که ایستادهاند پایین ساختمان پشت شمشادها برای خداحافظی و دل نمیکنند.. دیر وقت است از ستاد انتخابات برگشتهام و نمیدانم چطور میشود مسوول خوابگاه را بیدار کنم ...روز عید غدیر است گلزار آبگوشت پخته و تعارف کرده برای دوستانمان آبگوشت و سبزی و ترشی ببریم ...
همه چیز توی دیوارها به شدت نزدیک و توی سالها به شدت دورند. دیگر حتی یاداوری خاطرهها حال خوبی ندارد از بس که تکرار شدهاند و دستمالی ...یاد شبی هستم که با بچهها؛ اعظم و مصی و متین امدیم جلوی خوابگاه نگه داشتیم توی ماشین از فلاسک چای ریختیم و خوردیم هی خاطره بازی کردیم هی گذشته را شخم زدیم و اخرش هر کدام سهمی را که توی دیوارهای اجری و نمای تیره یادگاری گذاشته بودیم برداشتیم و برگشتیم خانه...شاید درست این باشد که دیگر هرگز پایم را توی کوچه حورچهر نگذارم ...