در سالهایی که جوونتر بودم خیلی به این اعتقاد واداشته شدم که درباره همه چیز باید حرف زد درباره شادیها درباره غم‌ها درباره دلخوری درباره احساسات.. بهشون تا جایی که میتونستم عمل کردم اما هر روز که سنم بالاتر میره متوجه این نکته تلخ میشم که حرف زدن همیشه هم خوب نیست گاهی ادمهایی که میتونن از پس خودشون بربیان و حرفهای نگفته بیشتری دارن شاید زندگی بهشون سخت تر بگیره اما اندوه کمتر و رفتارهای تلافی جویانه کمتری رو تجربه میکنن. حرف زدن برای ساعاتی آدم رو در این خیال ساده دلانه فرو میبره که سبک شده و به خودش و دیگری بدهکار باقی نمونده یا حتا کار درست رو انجام داده اما معمولا زمان زیادی برای پشیمون شدن لازم نیست.

ما عادت به شنیدن خیلی چیزها نداریم ما عادت داریم از ظن خودمون یار بشیم با اطرافیانمون. اینه که فکر میکنم دنیا برای ادمهای تودار و کم حرف جای بهتری باشه برای زندگی تا ادمهای معتقد به گفتمان. 

گلی خانوم عجب روزی رو انتخاب کردی.‌یادته اول بار که همو دیدیم چجوری آستیناتو بالا زده بودی پنج بار در روز سر سجاده مینشستی سفت و سخت؟ یادته من کله‌ام بوی قورمه‌سبزی میداد تو هم؟ یادت هست خیال برمون داشته بود تو‌ خوابگاه بهجت اباد تو سوییت سیزده یه بخشی از تاریخ اسلام قراره نوشته بشه؟ یادته تو از در صلح دراومدی ما که شعارمون جنگ جنگ تا پیروزی بود...گلی خانوم دلم یه جوریه انگار هر آن میترکه انگار توش برامون ترخنه جو بار گذاشتی الانه که سر بره. گلی خانوم زندگی از ما دوناتره از ما زرنگتره از ما سنگ دل تره. میذاره رفاقت کنیم فرصت می‌ده همو بشناسیم همو دوست داشته باشیم بعد پتکشه میکوبه. گلی خانوم چقدر زمان لازمه که صدای خنده‌ات یادمون بره؟