دیشب بالاخره خوابت رو دیدم. موهاتو کوتاه کردی یه پیراهن گل گلی تنت بود تو پر شده بودی و صورتت یه حالی داشت مثل زنای حامله مثل زنایی که دوقلو حامله باشن...سفت بغلم گرفتی مثل اون وقتا که خیلی غمگین بودم و آغوشت گرم و پذیرا و آرامش بخش بود. داشتم دعوات میکردم دعوای واقعی نه از اون دعواها که چرا رفتی و چرا نیستی و خاک توسر خرت کنن...

تازگی دوتا دنیا داشت مرزش برداشته میشد خانوم ن. هر روز و هر لحظه این یک ماه انقدر بهم نزدیک بودی که خیال میکردم یکی یه فرشته یا شیطانی اون طرف یا این طرف شورش کرده و مثل کارتونهای میازاکی دو دنیا به هم امیخته شدن. دیوار ریخته و مرده ها و زندها میتونن آزاد و رها با هم معاشرت کنن نه فقط تو خواب. دیشب که اومدی به خوابم دور بودی اما مثل کسی که سفره مثل کسی که جای دیگه زندگی میکنه و میدونم فرصت برای دینش همین قدره کوتاه و مختصر و گذرا.

خانوم ن از امروز صبح مرزها رو باز کشیدن دیوار رو دوباره ساختن. سر خاکت هم باور نکردم تو اون تو باشی اما خود خرت اومدی به خوابم بغلم گرفتی خیلی مسافر طور. اومدی بهم حالی کنی رفتی حالی کنی قرار بگیرم حالی کنی خوبی نه سردرد نه معده نه اون رحم که قرار بود بکنی بندازی جلوی سگ نه قند هیچ کدوم کاریت ندارن. خیلی مسافر طور حالیم کردی اونجا جات خوبه پیر نمیشی همین شکلی میمونه ور دل همه اونا که رفتن و غصه شونو خوردی تا منم بیام. فقط رفتی سفر فقط یه جای دیگه زندگی میکنی فقط دیگه غصه خور نیستی همین.