امروز عکسی دیدم از بازسازی چهرۀ یکی از فراعنۀ مصر..لبهای باریک داشت با چشمهای گود رفته و جفت گوشهاش هم سوراخ بود..نوشته بود این صورت ۱۴۰۰ سال قبل از میلاد مسیح زندگی میکرده.
همین طور نگاهش کردم و فکر کردم یعنی هر روز که پا میشده از جاش چه احساسی داشته؟ یعنی شاد و خوشبخت بوده؟ یعنی سخت میگرفته زندگی رو؟ عاشق بوده؟ حاضرجواب بوده؟ بدخلق بوده؟ شوخ بوده؟
۲۵ ساله بوده که مریض شده و مرده و حالا از پس قرنها من دارم صورتش رو نگاه میکنم...صورتی که به نظر زنده و باقی میرسه صورتی که انقدر آشناست انگاری یه روز تو خیابون از کنارش رد شدم...
باز که نگاهش میکنم یه لبخند محو میبینم. از پس قرنها حالت صورتش رو میبینم، صدای خنده اش رو میشنوم. فکر میکنم مرگ کجای ماجرای آدمیزاده؟ زندگی کجای ماجراست؟ اونا که میمیرن کجا میرن؟ خاطراتشون کجا میره؟ دوست داشتنهاشون کجا میره؟ خندههاشون؟
یعنی دنیا هیچ وقت از صورتهای مردگان خالی میشه؟ از تن صداشون چی؟ از برق چشمهاشون چی؟ فکر میکنم تو چه قصۀ عجیبی زندگی میکنیم. فکر میکنم چه خوبه که با این همه شگفتی زندگی میکنیم..