آب خفته

...نمیشناختمش. چرا به این روز افتاده  بود؟ مگر نمیگفت خدا، قد تمام بچه هایی که بزرگ کرده به او عمر داده است؟ مگر آن شب که از مرگ پدربزرگ ترسیده بودم و توی خواب گریه میکردم بیدارم نکرد؟ توی تاریکی یک پیاله آب را به زور به خوردم داد. ده سالم بود و از سه سالگی پیش او زندگی کرده بودم. خواب دیده بودم او را هم مثل پدر بزرگ توی تابوت چوبی گذاشته اند و دور حیاط خانه می چرخانند. مرا کشیده بود توی بغلش تنش بوی عرق آدمهای پیر را داشت. نجوا کنان در تاریکی تعریف کرده بود

- یک بار با یک فرشته قراری بسته ام. همان بار که دو تا از بچه هایم سالِ وبایی، پشت سر هم از دنیا رفتند. صبح پسر چهار ماهه ام را بردند قبرستان، به خانه که برگشتیم دخترم توی چهار چوب در نشسته بود. لباسهای مهمانی تنش بود. قرار گذاشته بودیم خوب که بشود ببرمش «امامزاده حسین اصغر». بچه ام خیال کرده بود خوب شده. برادرش بلا را از خانه مان گردانده است. روی لباسش پر از پولِ شاه عباسیِ نقره بود. توی تمام ده هیچ بچه ای پانزده تا اشرفی روی چنگه اش نداشت. همان طور نشسته مرده بود؛ انگار که چشم به راه من نفس آخر را کشیده باشد. نگذاشتم کفنش کنند. با همان لباسها و اشرفی های نقره خاکش کردیم، همه می گفتند توی این قبر، گنج چال کرده اند.

بینی اش را گرفت. اشک چشمش را پاک کرد. چند لحظه سکوت شد؛ بعد مثل اینکه سر از راز مهمی برای من بردارد ادامه داد

-غروب همان روز نشسته بودم سر قبرشان و برنمی گشتم خانه. میخواستم بمانم تا پدرم، مادرم یا یکی از بچه ها دستش را از گور بیرون بیاورد مرا هم با خودش ببرد. یک خانم سبز پوش آمد روبرویم نشت. برای دختر و پسرم فاتحه خواند. یک دانه انار از زیر چادرش بیرون آورد، باز کرد و داد دستم. سه روز بود لب به آب و غذا نزده بودم. جان گرفتم. زیر گوشم گفت

: بلند شو برو سر خانه و زندگی ات. خدا برای تو یک عمر طولانی نوشته و بچه های زیاد. برای خیلی بچه ها باید مادری بکنی، بچه هایت، نوه هایت، بچه های فامیلت، تا وقتی برای بچه ای مادری میکنی خدا مرگ تو را نمی رساند.

پ.ن: قسمتی از داستان «آِب خفته»

من رای میدهم

پسر عموی نازنینی دارم که سالها پیش پول روی پول گذاشت و برای خودش یک رنوی خاکستری خرید ، از پیشانی کوتاه ، فردای روزی که ماشین را معامله کرد توی جاده با یک کامیون شاخ به شاخ شد و ماشین از بین رفت اما شکر خدا پسر عموی نازنین زنده ماند، خانه عمویم در روز اول تصادف پر شده بود از فامیلهای نگران،همه میامدند، خیالشان راحت میشد، لباس عوض میکردند، زنها می افتادند به پخت و پز و مردها تجربه های تصادفشان را با هم به اشتراک میگذاشتند .این وسط زن و شوهری از اقوام دور ما کیپ هم نشسته بودند ، نه آقا در گرمای جان سوز کتش را در می آورد نه خانم حتی برای برداشتن چای لای چادرش را باز میکرد ،نگو بنده های خدا فکر کرده اند پسر عمو در تصادف تمام کرده و سراپا مشکی پوش آمده اند مجلس عزا

حالا حکایت دوستانی که میگویند رای نمیدهیم حکایت این فامیل ماست ، استند بای عزا دار هستند ،موقعیت بدی است گفته باشم :)