فیلم معضل جدید زندگی منه! فیلم پیدا نمی کنم! انقدر دیدم که سراغ هر لیستی میرم همه شون آشنا هستن! بهترین فیلمهای کلاسیک تاریخ سینما، بهترین فیلم های جنایی، بهترین فیلمهای عاشقانه...از اینکه پوسترها رو بشناسم بیزارم؛ آخه اسم خیلی از فیلمها رو یادم نمیمونه مگه چقدر جای خالی تو اون بخش «به خاطر بسپار» حافظه ام دارم که اسم فیلم توش انبار کنم! فوقش اسم پنجاه تا فیلم رو بلدم که ارزش به خاطر سپردن دارن باقی رو از رو داستانهاشون یا کارگردان و بازیگرشون یادم میمونه! خیلی پیش اومده که یکی میگه فلان فیلم رو دیدی و من جواب میدم یهکمی از قصهاش رو تعریف کن! همین میشه که چند وقت پیش وقتی م گفت فلان فیلم رو ببین حالتو خوب میکنه وسطاش فهمیدم این قبلا یه بار حالمو خوب کرده و دیگه کارکرد نداره :) درباره کتاب که خیلی بیشتر این اتفاق میافته چون حافظه تصویری معمولا در بخش «به خاطر نسپار» باز از حافظه مفهومی بهتر کار میکنه ( البته برای من این طوره) خلاصه که دارم یکی از مهمترین سرگرمیهای زندگیم رو از دست میدم باید دوباره برم کاموا بخرم و روزهایی که خونهام و وحشت بیکار موندن میاد سراغم گزینۀ مناسبتری از خواب داشته باشم. تولید شالگردن در نوع خودش سرگرمی فوق العاده ایه!
یه رفیقی دارم که شعارش تو زندگی اینه «امروز رو دریاب فردا رو کی دیده؟» در اینکه خودش واقعا به حرف خودش میره یا نه؟ نظری ندارم، اما این جمله همونقدر که میتونه امیدبخش باشه، خطرناک هم هست. وقتی کامل بهش عمل کنی دیگه فردایی نداری روز که تموم میشه هر چیزی هم که تو اون روز داشتی باهاش تموم میشه و خلاص. این طوری آدم دیگه آرزویی برای آیندش نداره برای روزهای پیش رو.
من خیلی تمرین کردم ببینم میشه به این حال باری به هرجهت برسم یا نه و این روزا احساس میکنم توم رسوخ کرده. داره جزیی از سبک زندگیم میشه. دیگه خیلی به فردا و اینکه قراره چی بشه فکر نمیکنم هر شب موقع خواب یکی از روزهای خوش گذشته رو یکی از روزهایی که توش حسابی بهم خوش گذشته؛ با طاها بودم یا خانواده بودیم یا سفر بودیم یا کوه بودم یا پیش رفیق عزیزی..میکشم بیرون از بخش سیو مموری مغزم و سر تا تهش رو نگاه میکنم تا خوابم ببره. صبح که بیدار میشم فراموشش کردم. همه چیزش رو. یه روز تازه رو شروع کردم که فقط مال همون روزه و تا شب تموم میشه و اگر اتفاق خوبی نیفته سیوش هم نمیکنم..(چند ماهی هست چیزی رو سیو نکردم) چرا چرا! دروغ نگم خوابیدن زیر پنجره مهمون خونه تو قله رو سیو کردم مال چند روز پیشه :)
خلاصه که دارم میرم یه سمت عجیبی یه سمت همیشه کرال پشت رو پهنه آب.. یه جور رها و بیاسترس یه جور که نه پا بزنی نه نفس بگیری..دستا رو باز کنی به دو طرف و صبر کنی ببینی آب کدوم وری میبردت..صبر کنی ببینی آب کدوم ور میبردت. صبر کردن کار سختیه اما از صبر نکردن سخت تر نیست.
پریشب قله بودم. خونه مامانم . زیر پنجره اتاق مهمون خوابیدم با بخاری نفتی و لحاف. اونجا یه جوره انگار اگه همه هم دنیا نا امن بشه لحاف رو که بکشی سرت جات امنه.
نمیدونم تو هم این طوری میشی یا نه؟ این طوری که چند مدت یه بار مغزت رو تصویر خودت یه جای خاصی کلید میکنه و تو طول روز ناخوداگاه چند بار این تصویر رو میبینی. من یه تصویر کلی دارم که مدام میبینمش. خودمم که پشت بقالی آقا نادری تو مسیر خونه عمو جایی که میپیچیم سمت پل راه اهن و بعدش اون زیرگذر تنگ و ترسناک، پاهامو جمع کردم زیر دامن و نشستم، مثلا دارم باغ و رودخونه پایین پل رو نگاه میکنم البته گمونم چیزای بیشتری هم بود برای نگاه کردن. یادمه کلاس چهارم بودم و برای اولین بار جوراب پوشیده بودم با دامن. نمیدونم چرا تیپ زده بودم اما یکی، یکی که میشناختم مثلا عمو رو دیدم و خجالت کشیدم از اینکه جوراب پام کردم و دامنم کوتاهه! نشستم و پاهامو جمع کردم یعنی دارم رودخونه رو نگاه میکنم تا عمو رد شه بره مغازه و بتونم بلند شم برم خونه شون لباس قشنگم رو نشون بدم و برگردم :)
این روزا یه تصویر دیگه هم گیر داده بهم و هی تکرار میشه. فکر کنم مال فصل باشه یا مال جنس هوا. تو حیاط کلیسای وانگ با مهراوه نشستیم رو پله. هوا سرده و مهراوه داره سیگار میکشه منم گاهی یه پکی میزنم. آفتاب خیلی جون داره افتاده رو سنگفرشهای قدیمی و تصاویر قیامت روی دیوارهای داخلی صحن کلیسا میان جلوی چشمم.. پارسال این موقع اون جا بودیم و این روزا هی ذهنم منو برمیگردونه بهش . دقیقا نمیدونم چرا؟
امروز قرار داد سه جلد کتاب کودک را بستم. سه تا قصه درباره مرگ، تولد و چالشهای زندگی. یکی از داستانها را تحویل داده ام و به نظر خودم که خیلی بامزه شده. از انتشارات که امدم بیرون یاد بستن اولین قرار داد افتادم و اینکه تا برسم خانه به صد نفر تلفن کردم و خبر را رساندم. این دفعه ذوق و شوقی نداشتم نه که خوشحال نباشم بودم اما انقدر فکرهای جورواجور دیگر توی سرم بود که تا خانه پیاده گز کردم و حتا وقتی رسیدم چیزی نگفتم. زندگی غریب است. چیزهایی که یک روز آرزو هستند به دست می آیند و تبدیل به روزمره های تکراری و بیمزه می شوند. زندگی عجیب است.