اولین بار توی وبلاگم چند جمله نوشتم از یه خاطره دور و تاریک. چند جمله کوتاه که شر بزرگی درست کرد. برادرم وبلاگ رو میخوند - نمیدونستم- رفت به مامان گلایه کرد و هزار سال تو زندگی نمیخواستم مامان لحظه ای از باقی عمرش رو غمگین باشه یا من سبب اون غم یا شرم از گذشته باشم. خودافشاگری یکی از دردناکترین شیوه‌های نوشتنه. احضار خاطراتی که انقدر تنهایی تکراشون کردیم که خیال میکنیم کلماتش تو هیچ دهانی نمیچرخه و بعد با صدای خودمون میشنویمش که داره سلول سلول تو هوا پخش میشه، تکثیر میشه، ازمون بیرون میاد و اطرافمون مثل یه موجود عجیب و غریب رشد میکنه.
تازگی فکر میکنم نباید ادامه بدم. چیزهای زیادی رو نوشتم. گفتم. اعتماد کردم. به شکل گرفتن اون هاله مقدس رفاقت اطراف کلمات خون‌آلود باور داشتم. باور درستی بوده؟ درست عمل کرده؟ گفتن و نوشتن بارم رو سبک کرده اما خالی نشدم؟ مثل این نیست که قلب رو با رگهای بریده و تپنده توی دستهام گرفتم و حالا اونجا تو جای خالیش چیزی نیست که دیگه گرم بشه که زندگی رو پمپاژ کنه توی تنم؟
اصلا حرف زدن. وراجی مدام از چیزی که توت میگذره درسته؟ حتی اون که باید گوش میده یا فقط میشنوه و رد میشه؟
شک کردم. به درسی که سالها دادم. شک کردم.