میخوابم تا زمانی را که دوست ندارم از روز قیچی کنم و کنار بگذارم گاهی هم وقتی نیاز دارم به چیزی عمیق و طولانی فکر کنم نمیخوابم خودم را به خواب میزنم، ملافه ای میکشم روی سرم و وانمود میکنم توی یک غار تاریک یک جای دور هستم جایی بیرون از زمان و مکان واقعی ام... جایی شبیه آن غار تاریک تنگه رغز ...
رفته بودیم رغز، دره ای اطراف شهر داراب در استان فارس، اواخر تیر ماه، ظهر سه شنبه نهار را در خانه ای خوردیم روستایی، خانه مربی که قرار بود تیم را از دره عبور بدهد، رضا و رفیقش جواد، زن‌های جنوبی در خانه ای از بتون و سیمان که روی سر کاهگلهای قدیمی ده سوار شده بود از ما پذیرایی کردند و طوری نگاهمان کردند انگار یک مشت آدم بی غم و خیلی خوشبخت هستیم...

شب با نیستان رفتیم باغ، به دره نزدیکتر بود، خانه‌ی مرد تنها  آقای زارع، یک جایی بالای بالای پیچ و خمهای خاکی کوه جایی که هیچ صدایی نبود نوری هم اگر بود در دوردست کورسو میزد از زندگی که در شهر و روستاهای پایین جریان داشت یا نداشت و فقط به یک نور زنده بود ... آسمان پر از ستاره های روشن بود روی پشت بام خوابیدیم توی کیسه خوابها و هی باد آمد و هی ستاره افتاد ...

رغز راه میان بر و راه درو نداشت حتی اگر مصدوم میشدی هلیکوپتر نمیتوانست به دره وارد شود وقتی اولین آبشارها را رد میکردی باید تا تهش میرفتی از خود زندگی هم سختتر و هولناکتر بود زندگی را اقلا میشود جایی به عمد متوقف کرد اما در رغز مربی سر هشتی را میگرفت کارابین را وصل میکرد و راهت می‌انداخت بروی پایین و هی داد میزد نترس برو ...آب از بالا روی کلاه ایمنی ات میکوبید دیواره آبشار لیز بود و کتونیها سر میخورد و سعی میکردی اصلا پایین را نگاه نکنی تا نبینی که چهل متر زیر پایت هنوز دیواره صاف و لیز و خیس هست و آن پایین دره چنان اخمهایش را توی هم کشیده که هیچ نوری دیده نمیشود ...

جاهایی تنها راه عبور پریدن بود توی آب تاریک و مرموز ..باید فقط خودت را میزدی به بیخیالی قبل از اینکه فرصت میکردی فکر کنی میپریدی با آب سرد برخورد میکردی فرو میرفتی توی تاریکی و ترس همه وجودت را میگرفت بعد جلیقه نجات میکشیدت بالا نفس عمیق میکشیدی و صدای تشویق همنوردها را میشنیدی که سوت میزدند دست میزدند و شجاعت تو را که تند تند شنا میکردی تا زودتر از توهم هیولایی که ممکن است یک باره از تاریکی آب دهن باز کند بیرون بروی میستودند ...

گفتند رغز ۶۴ آبشار دارد اما تنها چها آبشار طولانی اخر در یاد من مانده است آبشار اخر که اسمش وداع بود و میریخت توی دریاچه ای شبیه قلب، چهل متر بود و مثل خط کش صاف ..بالا که بودیم صدای گرومپ پریدن قبلی ها توی آب را میشنیدیم و دلمان میلرزید که باید نرسیده به پایین طناب را شل کنیم و بپریم توی آب ولی جواد پایین بود و هر کس را که ترسیده و خسته میرسید و نمیخواست بپرد میگرفت ...وقتی او پایین بود با خیال راحت تر به طناب اویزان میشدیم میدانستیم کسی پایین هوای ما را دارد کسی جایی هوای ما را که اویزان شده ایم به یک طناب و گرده و پا در هوا هستیم دارد ...

میخواهم این یک روز پر از هیجان را فراموش نکنم یک روزی که همه درد و مرضهای شهری را فراموش کرده بودم و کسی از درون همیشگی من و ماها بیرون را نگاه میکرد که معمولا قایم است و رخ نشان نمیدهد .

 

پ.ن: صفحه ام در اینستاگرام فعال است mokarame_shoushtari