این شبها زیاد خواب میبینم خواب ادمهای اشنا ادمهای غربیه، خواب مرده هایی که سالهای طولانی از رفتنشان میگذردولی توی خواب انگار هنوز گوشت روی استخوان و جان در بدن دارند ..میایند مهمانی ، میخندند، راه میروند ...

قبل از خواب خیالبافی میکنم شاید مال همین باشد ..بچگی در مراسم خیالبافی قبل از خواب هر چه بود مال روزهای پیش رو بود خیالهای عاشقانه یا ماجرای زندگی ام وقتی عاقبت خوشبخت میشوم...حالا اما هر چه هست مال گذشته است ..هی خاطره ها و آدمهای روزهای روشن را مرور میکنم و از یاداوری روزهای خوش خواب به چشمم می اید..انگار همه خیالها مال همان ده سال بین بیست تا سی بود ...از بچگی و بزرگسالی همه اش به همان ده  سال چنگ میزنم 

...

باورم بشود یا نشود عمو عزیر هم از میان ما رفت و پیوست به تیم شوشتریهای ان طرف، انهایی که مرز بینشان با ما یک زمان ایستاده است که حرکت نمیکند، پیر نمیشود، زاده نمیشود و مرگ نمیبیند ..

امشب فکر میکنم این گنگی پس از هر مرگ تا زمان رفتن خودم ادامه خواهد داشت این گم شدگی بدمزه ای که پشت چشمها را پر از خالی میکند، خلائی همه کاسه سر را میگیرد نه میتوانی فکر کنی نه اشک بریزی نه شریک نمایش سوگواری باشی فقط زمان را میگذرانی عبور میکنی و مثل یک ادم کور در تاریکی غرق میشوی بعدبرمیگردی به زندگی.. همه چیز خوب است فراوشی از همه چیز نمایشی  روشن و پرنور و سبک راه میاندازد غافل که ماجرا مثل لشکر مغول به نیشابور...در کمین است وحمله میکند ...یادت میآید و باید تمام روز شهر ویران شده پشت پلکها را شخم بزنی و گندم بکاری ایا بار بدهد یا نه ..