حتما تو هم لباسهایی داری که نمیپوشی. گذاشتی کنار که لاغر بشی که یه مراسم خاصی باشه که وقت خاصی باشه...آویزونش کردی تو کمد یا چپوندی ته دراور و هر بار که گوشۀ رنگیش خودشو بهت نشون میده اون موقعیت خاصی که پیش نیومد، اون تغییری که نکردی اون جشنی که برگزار نشد یادت میاره که چقدر بیهودگی زندگی زیاده...من از این لباسها زیاد دارم، سفید آستین بلند، قرمز، کرم آستین پفی، آبی حریر...تازگی شروع کردم لباسهامو می‌پوشم و می‌بخشم. اونا رو که میشه تو خونه پوشید می‌پوشم تا دیگه منتظر چیزی نمونن ته کمد. اونا رو هم که نمیشه می‌بخشم. دیگرانی اطراف من هستن که لباسهاشونو منتظر موقعیتهای خاص نگه نمیدارن یا زندگیشون پر از موقعیتهای خاصه. لباسها هم حق دارن سهم خودشونو از زندگی بگیرن.ما حق نداریم مانعشون بشیم. سهم هیچ لباسی نباید منتظر موندن تو تاریکی کمد باشه:)

همۀ ما چیز مهمی را گوشه‌ای از زمان جا گذاشته‌ایم. 

به قول آقای ونه‌گات «رسم روزگار چنینه!»

یه وقتایی که خیلی تو تهران غریب میشم دنبال راه فرار میگردم. یه جایی که بهش فکر کنم و آروم بشم. یه جایی مثل رو پله‌های خونه‌مون تو شیرگاه. روی سنگ بزرگم زیر درخت نارنج تو باغ، جلوی پنجره خونه جان ننه، یه نماز خونه کوچیک تو یه روستای دور افتاده..گاهی هیچ کدومش جواب نمیده. همیشه نقطه امید اخر اتاق مهمونخونه  مامانمه. شب باشه. لای پنجره باز باشه، روستا ساکت باشه، سرد باشه، یه بخاری نفتی هم روشن باشه، لحافو بکشم روم و بخزم روی دشک خنک. مامانم و بقیه خواهرا تو اتاق مشغول حرف زدن و خندیدن به ترک دیوار باشن صدای برادرام و بچه‌ها از توی هال بیاد که شلوغ میکنن، بوی نفت بخاری باشه... این خیال تا حالا نا امیدم نکرده.

پروانه‌های خشک شده، آن روز
از لای برگ‌های کتاب شعر
پرواز می‌کنند.

چند وقته دارم به تولد فکر میکنم به اینکه هر کدوم از ما اگر به دنیا نمی‌اومدیم چه چیزهایی تغییر می‌کرد به اینکه تولد ما چه چیزهایی رو در زندگی دیگران تغییر داده؟ خودم میتونستم پسر به دنیا بیام. پسر شدنم میتونست یه زندگی رو احتمالا نجات بده اینکه بعدش اون زندگی نجات یافته چی می‌شد رو نمیدونم. اگه اصلا به دنیا نمی‌اومدم هم چیز زیادی تغییر نمیکرد. تمام دوتاهای زندگی مون با میم میشد یکی. میم دوم زندگی من با کس دیگه‌ای ازدواج می‌کرد و طاها به دنیا نمی‌اومد. شاید هم جای دیگه‌ای به واسطه دیگه‌ای پاش به دنیا باز میشد. چند تا داستان و کتاب و گزارش و سریال هیچ وقت نوشته نمیشد یا یه جور دیگه نوشته می‌شد و همین. من این طوری فکر می‌کنم اما نمیدونم بودن من ، به دنیا اومدنم زندگی چند نفر رو که میشناسم یا نمیشناسم تغییر داده. گاهی فکر میکنم تولد باید دست خود آدم باشه. تولدهای زیادی تو طول زندگی دست خود آدمه اینکه هی حول حالنا براش اتفاق بیفته اما کاش اون اول اول هم خود ادم میتونست پای برگه میخوام بیام دنیا یا نه رو انگشت بزنه. میدونی خیلی ترسناکه که دنیا اومدن آدم بتونه مسیر زندگی کسی رو که حتا نمیشناسه تغییر بده.