دارم یک شال گردن طوسی می‌بافم. شروع شال گردن از همهٔ قسمت‌های بافتنش سخت‌تر است. اینکه چند دانه سر بی‌اندازی که عرض شال همانی بشود که می‌خواهی خیلی مهم است و ممکن است مجبور بشوی چند بار بافتنی را نپسندی، بشکافی و دوباره شروع کنی، شروع باید شروع درستی باشد. حالا وقت‌های بی‌کاری، وقتهایی که حتا فیلم دیدنم نمی‌آید یک کار حسابی دارم. عوض اینکه توی خانه راه بروم دیالوگ باکس گوش کنم و سعی کنم اسم فیلم‌ها را حدس بزنم، شال‌گردن  می‌بافم و دیالوگ باکس گوش می‌کنم و سعی می‌کنم اسم فیلم‌ها را حدس بزنم.

 

دلم می‌خواد برم برنامه ارفه کوه. تو جنگل مه گرفته زیر بارون ریز بمونیم و تا روی مژه‌هام شبنم بشینه.

دلم می‌خواد  برم الموت، بالای اون صخرهٔ سنگی مشرف به دره بایستم و پاهام از شدت باد بلرزه و پاهام از شدت ترس بلرزه ...

دلم میخواد برم قَله. تو رَف پنجرهٔ خونه جان ننه بشینم و سایه خودمو که افتاده رو خونه های ده تماشا کنم

دلم می‌خواد برم اصفهان. هوا سرد باشه. لباس کم برده باشم. بشینم تو شلوغی قهوه خونه «حج میرزا» دوغ بخورم با گوش فیل

دلم می‌خواد برم نجف. با یه بسته بزرگ دستمال کاغذی برم تو صحن حرم امام علی بشینم رو خنکی سنگ مرمرهای شیری و گریه کنم. 

دلم می‌خواد برم دماوند. شب تو بارگاه سه بایستم رو بالکن فلزی و چراغای روشن مازندران رو نگاه کنم که لای مه و ابر کورسو میزنن

دلم میخواد برم یزد. برم هتل واحه و صبح که در چوبی اتاق رو باز میکنم صبحانه زیر آلاچیق آماده باشه. سماور قل قل کنه و اخمای کسی تو هم نباشه.

دلم می‌خواد برم رَغز و یه بار دیگه قبل از پریدن از آبشار شب رو پشت بوم بخوابم و از صدای قدرتمند باد بترسم و مهری برام ابی بذاره

دلم میخواد برم بوشهر. تو کافه دلفین بشینم لته بخورم، موجا به صخره بکوبن و مرغای دریایی بالای سرم صدا کنن.

دلم میخواد با بچه‌های کلاس بریم شیراز و باز تو بازار زنگوله بخریم و آویزون کنیم به کوله هامون

دلم میخواد خیلی جاها که رفتم رو دوباره با همون کیفیت برم و آخرش که خسته شدم برم تو یه روستای کوچیک زیر یه درخت توت بزرگ لب جوب آب وضو بگیرم و تو نمازخونه کاهگلی که درش سبزه نماز بخونم و همونجا بگیرم بخوابم.

 

 

دلم می‌خواد برم برنامه جهان‌نما. از شاهرود تا گرگان پیاده تو جنگل‌های مه گرفته پاییزی راه برم و به قهوه خونه عمو صفر که رسیدیم املت ربی بخورم با نون تنوری. 

نقطه اتصال

دیروز بالاخره بعد از یک هفته دستمال توالت خریدم. موضوع این است که در خانه تنها کسی که از دستمال توالت استفاده میکند من هستم. وقتی تمام میشود من  باید به فکر خریدن دوقولو یا چهارقلوی بعدی باشم. یک هفته بود که نمیخریدم . یک بسته دستمال معمولی گذاشته بودم روی لباسشویی بین حمام و دستشویی و از همان استفاده میکردم. داشتم تمرین میکردم ببینم میتوانم به هم ریختن نظم اشیا و موقعیت ها را در خانه تحمل کنم یا نه؟ اینکه کیف توی کمد نباشد نان توی یخچال دستمال توالت توی توالت و بالشت‌ها کنار هم روی تخت...توانستم و بعد از اینکه مطمعن شدم تغییری در اتفاقات جهان رخ نمیدهد دستمال خریدم.

مدتی است خانه را ان طور که قبلا روشن و منظم نگه میداشتم نمیبینم. لامپ لوسر اتاق خواب مدتهاست سوخته و به جای لامپ خریدن چراغ خواب دیواری را روشن میکنیم  یکی از لامپهای لوسر هال سوخته و هر بار نگاهش میکنم به این فکر می‌افتم که آیا خریدن یک لامپ جدید ضرورتی دارد؟ و آیا نمیشود صبر کنم و ان لامپ سوخته را در یک موقعیت بهتر عوض کنم موقعیتی که اقلا تغییری درش باشد؟ به این لامپهای سوخته نگاه میکنم و ترجیح میدهم به جای عوض کردنشان منتظر یک نشانه باشم منتظر یک اتفاق مهم یک تغییر بنیادی که بعدش بتوانم با فراغ بال خانه را منظم کنم. نورها را بسته‌های گوشت و مرغ یخچال را، نان‌ها را..همه چیز را...گمانم اشفتگی و عدم دلبستگی برای من از خانه شروع شده یا نه! برعکس توی خودم رشد کرده و حالا ادامه‌اش سرریز کرده است روی فرش‌ها،درو دیوار و هر چیزی که بشود اسمش را نقطه اتصال گذاشت.