دیروز بالاخره رفتم بهشت زهرا. قطعه نام اوران کوچیک اما شلوغ بود. پیداش نمیکردم . ناهید مدام پیگیر بود و آدرس میداد که مزارش نزدیک در وردیه که دست راستش باغچه است که روی مزار سنگ بیضی گذاشتن و عکس یه پسر جوونی هست که قبلا اونجا دفن بوده... ( اخ که اگر بودی سر خوابیدن کنار این پسره چقدر جک درست میکردی برامون)
پیداش نمیکردم من میگشتم الف میگشت و پیدا نمیشد. افتاب داغ بود و سایه کوچیک درختها هم علاج گرما نبود صورتم سرخ شده بود و میسوخت...یه دختر جوونی تو بخش اهدای عضو نشسته بود سر یه خاکی ازم اسمتو پرسید و اونم افتاد به گشتن. کلافه گرما و آفتاب بودم گفتم خر خانوم یا خودتو نشون بده یا میذارم میرم...دختر صدام کرد گفت خانوم دوست نیلوفر اینجاست...چند تا قبر جلوتر بودی و من ندیده بودمت...زن عین همیشه دم اخری از خر شیطون اومدی پایین پایین...تسبیحمونو اوردم گذاشتم رو تابلوی اسمت روت آب ریختم که خنک بشی هر چند گرما خیلی اذیتت نمیکرد..حس میکنم الان میتونم بپذیرم که دیگه اونجایی دیگه تو خونه یا تو یکی از اون کافه های لاکچری نیستی یا سر یه کار جدید با یه عالمه رفیق جدید...تو نزدیکترین آدم به منی که رفتی نیلوفر برگرد بیا تو خوابم بیا بگو چه خبره تو میتونی راستشو به من بگی بچه