دلم میخواد برم برنامه ارفه کوه. تو جنگل مه گرفته زیر بارون ریز بمونیم و تا روی مژههام شبنم بشینه.
دلم میخواد برم الموت، بالای اون صخرهٔ سنگی مشرف به دره بایستم و پاهام از شدت باد بلرزه و پاهام از شدت ترس بلرزه ...
دلم میخواد برم قَله. تو رَف پنجرهٔ خونه جان ننه بشینم و سایه خودمو که افتاده رو خونه های ده تماشا کنم
دلم میخواد برم اصفهان. هوا سرد باشه. لباس کم برده باشم. بشینم تو شلوغی قهوه خونه «حج میرزا» دوغ بخورم با گوش فیل
دلم میخواد برم نجف. با یه بسته بزرگ دستمال کاغذی برم تو صحن حرم امام علی بشینم رو خنکی سنگ مرمرهای شیری و گریه کنم.
دلم میخواد برم دماوند. شب تو بارگاه سه بایستم رو بالکن فلزی و چراغای روشن مازندران رو نگاه کنم که لای مه و ابر کورسو میزنن
دلم میخواد برم یزد. برم هتل واحه و صبح که در چوبی اتاق رو باز میکنم صبحانه زیر آلاچیق آماده باشه. سماور قل قل کنه و اخمای کسی تو هم نباشه.
دلم میخواد برم رَغز و یه بار دیگه قبل از پریدن از آبشار شب رو پشت بوم بخوابم و از صدای قدرتمند باد بترسم و مهری برام ابی بذاره
دلم میخواد برم بوشهر. تو کافه دلفین بشینم لته بخورم، موجا به صخره بکوبن و مرغای دریایی بالای سرم صدا کنن.
دلم میخواد با بچههای کلاس بریم شیراز و باز تو بازار زنگوله بخریم و آویزون کنیم به کوله هامون
دلم میخواد خیلی جاها که رفتم رو دوباره با همون کیفیت برم و آخرش که خسته شدم برم تو یه روستای کوچیک زیر یه درخت توت بزرگ لب جوب آب وضو بگیرم و تو نمازخونه کاهگلی که درش سبزه نماز بخونم و همونجا بگیرم بخوابم.