برای گلی
ورودی 79 بود یا 78 درست یادم نمانده گمانم 79 بود. هم رشته خودمان. روزهای اولی که آمد خوابگاه توی سویت سیزده و شد سال پایینی ما حال هوای سوییت خیلی تغییر کرد ما همه شیعه بودیم و گلی سنی . سنی متعصبی هم بود تمام طول روز جانمازش را پهن میکرد و نمازهای واجب و مستحب را جدا جدا میخواند نمیدانم چرا بیخودی برابر هم بودیم مثل اینکه هر کدام میخواستیم بگوییم مذهبی تر یا مقید تر یا پایبند تر از آن یکی هستیم. چند بار هم مفصل بحث کردیم. ان وقتها کلهام برای این چیزهای بوی قورمه سبزی میداد خیال میکردم من در مرکز همه دانستنها و درست بودنهای جهان ایستادهام و باقی بیرون دایرهای هستند که دور خودم کشیدام..
یادم هست عید غدیر بود. همه خوابگاه بودیم. عید افتاده بود وسط هفته، از ان تعطیلیها که کرابه نمیکرد بارمان را ببندیم برویم خانههایمان و برگردیم. بیدار که شدم توی سویت 13 صدای موسیقی میآمد من ارشد سویت بودم. رفتم بیرون ببینم چه خبر شده؟ موسیقی توی حال با بوی خوشی همراه شد گلی فرش دستی کوچکی را که با خودش از سنندج آورده بود روی موکت پهن کرده بود. نشسته بود و سبزی پاک میکرد توی ضبط سونی که یادم نیست مال کی بود ابی «خانوم گل آی خانوم گل» را میخواند و آبگوشت کم بضاعت دانشجویی روی گاز قل میزد. مارا مهمان کرده بود به آبگوشت در روزی که عید ما بود و خیال داشتیم انقدر شلوغ کنیم تا خط ها و فاصلهها پررنگ تر بشوند..