من به نشونه‌ها اعتقاد دارم. نشونه‌ها بد یا خوب مسیر آدمو روشن می‌کنن. هر چقدر هم کم نور و سایه روشن اما یه کوره راهی باز می‌کنن که بدونی می‌تونی از کدوم طرف بری و از کدوم طرف نری. حداقل بدونی.

یه جفت گوشواره ستاره‌ای کوچولو داشتم که مال یه زمان خاصی از زندگیم بود. مال یه دوره‌ای که توش به سختی کار می‌کردیم و تازه داشتیم زندگی رو به معنی اینی که هست شکل می‌دادیم. مال دوره‌ای که تلخی‌هاش رو در سکوت و شادی‌هاش رو با هیایو میگذروندم...

روز شنبه که اومدم سر کار همکار از فرنگ برگشته‌مون روی میزش کلی سوغاتی چیده بود. از همه‌شون قشنگتر یه جفت گوشواره بود از این رشته‌ای بزرگا. سوغاتی منو که داد گوشواره ستاره‌ای‌ها رو دراوردم. گوشم به بدل حساسه و زود به خارش می‌افته. پشتی گوشواره‌های خودمو گذاشتم پشت سوغاتی‌ها تا پروسه خارش و دردش یه کم عقب بیفته و خود ستاره‌های کوچلو رو انداختم تو کیسه کوچیکی و گذاشتم تو کیفم..

تمام روز بابت فکر و خیالای عجیب و غیب و چند تا مکالمه داغون آشفته بودم. فکرم هزار جا می‌رفت.
راه افتادم برگردم خونه. داشتم از پله‌ها می‌رفتم پایین که طبق عادت دست کردم تو کیفم چند تا دستمال و ته قبض و اینا رو مچاله کردم انداختم تو سطل سر کوچه..خونه که رسیدیم فهمیدم کیسه گوشواره‌ها هم بینشون رفته تو سطل..زنگ زدم به انتشارات. زنگ زدم به رفقایی که هنوز سر کار بودن؛ اما هیچکی نتونست گوشواره‌های منو پیدا کنه...
راستش غمگین نیستم. یه حال غریبی دارم مثل آدمی که می‌دونسته یه تیکه ازش جدا شده و حالا فقط داره فروریختنش رو تماشا می‌کنه. خاطره‌های خوب رو به زور نمیشه نگه داشت خاطره‌های خوب یه جایی تو زندگی آدم هستن و جاشون قرصه و مزه‌شون عوض نمیشه فقط باید رهاشون کنی جای خودشون بمونن همین.