گریه کردن در موقعیت‌های لازم به نظرم سخت‌ترین کار دنیاست. موقعیت‌هایی مثل مراسم عزا، مثل پای یک منبر سوزناک، مثل وقتی کسی خاطرهٔ غم‌انگیزی از مرگ یک نفر تعریف می‌کند. من برای مراسم سوگواری گریه کن افتضاحی هستم. شاید برای اینکه گریه کردن در نظرم امری بی‌اندازه شخصی و خصوصی است. اتفاقی که برای چشمها، لبها، صدا و قلب آدم موقع گریه می‌افتد آنقدر مال خودم است که سخت بشود به کسی نشانش بدهم، مگر که اتفاقی ببیند یا انقدر عزیز باشد که دیدنش مثل دیدن خودم باشد نه غیر.یادهم هست روز دفن جان‌ننه من در قبرستان کنار قبر خالی منتظر رسیدن آمبولانس و فامیل بودم. توی راه بودم که بابا زنگ زد و بی‌مقدمه گفت: تو کجاهایی؟ گفتم: تازه راه افتاده‌ام. جان ننه بیمارستان بود. من دیروزِ ماجرا برگشته بودم تهران، طاها را ببرم که با دل راحت بتوانم پیش جان ننه باشم. گفت : خوب پس ما دفن نمی‌کنیم تا تو برسی...خیال می‌کرد قبلش کسی به من خبر داده که جان ننه شش صبح از دنیا رفته.

توی اتوبوس گریه‌ام نگرفت. غریب بود. بیشتر بهت زده بودم. آن یک ساعتی هم که زیر نم باران همراه طاها و چمدانم ایستادیم زیر درخت کنار قبر خالی نتوانستم گریه کنم. جان ننه را که دفن می‌کردند هم خواهرم انقدر بی‌تابی کرد که جز آرام کردن او و جمع و جور کردن مهمان‌ها وظیفهٔ دیگری نداشتم. نمی‌توانستم یا نمی‌خواستم گریه کنم هر چند من کوچکترین بچه‌اش بودم‌. کوچکترین بچه‌ای که برایش مادری کرده بود. از سه سالگی تا هجده سالگی که دانشگاه قبول شدم حتا توی مهمانی هم رختخوابم را کنار رختخواب او پهن میکردم. تا آخر راهنمایی گاهی شبها با ترس مرگ جان‌ننه‌ام از خواب میپریدم و خیره می‌شدم به صورتش به صورت و سینه اش تا بالا و پایین رفتن نفس را ببینم. خیالم که راحت میشد دستم را نزدیک بدنش می‌بردم. گرمای یک گوشه، یک انگشت یا بازو آرامم میکرد و با آرامشی که بعد از آن هرگز نداشتم، به خواب می‌رفتم.

از گریه می‌گفتم؛ شب که مهمانها را جابه‌جا کردیم و سرو صداها خوابید رفتم نشستم روی پله‌های خانه‌اش روبروی باغ‌. جایی که همیشه می‌نشست. خانه هنوز پر از حضور او بود، لیف پهن شدهٔ حمام، موهای لای شانه، دمپایی‌های روی موزاییک...دلم داشت می‌ترکید و گریه به دادم نمی‌رسید. بلند شدم رفتم تا زیر درخت ازگیل و برگشتم. روبروی پله‌ها که ایستادم یادم آمد همیشه وقتی می‌آمدم ، چه سالهای پیشتر از دانشگاه و چه این سال‌ها از خانه، اینجا می‌ایستاد و با دست‌های از هم باز شده استقبال می‌کرد با پای برهنه از هول و شادی. فکر کردم دیگر تمام شد. دیگر هیچ وقت نمی آیم اینجا و دیگر هیچ وقت تو را پای این پله‌ها نمی‌بینم. فکر کردم تمام شد. تمام شد و گریه کردم. گریهٔ سیر و مفصلی که فقط مال خودم بود.