امروز قرار داد سه جلد کتاب کودک را بستم. سه تا قصه درباره مرگ، تولد و چالشهای زندگی. یکی از داستانها را تحویل داده ام و به نظر خودم که خیلی بامزه شده. از انتشارات که امدم بیرون یاد بستن اولین قرار داد افتادم و اینکه تا برسم خانه به صد نفر تلفن کردم و خبر را رساندم. این دفعه ذوق و شوقی نداشتم نه که خوشحال نباشم بودم اما انقدر فکرهای جورواجور دیگر توی سرم بود که تا خانه پیاده گز کردم و حتا وقتی رسیدم چیزی نگفتم. زندگی غریب است. چیزهایی که یک روز آرزو هستند به دست می آیند و تبدیل به روزمره های تکراری و بیمزه می شوند. زندگی عجیب است.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۸ ساعت ۶:۳۰ ب.ظ
توسط مکرمه
|