نمیدونم تو هم این طوری میشی یا نه؟ این طوری که چند مدت یه بار مغزت رو تصویر خودت یه جای خاصی کلید میکنه و تو طول روز ناخوداگاه چند بار این تصویر رو میبینی. من یه تصویر کلی دارم که مدام میبینمش. خودمم که پشت بقالی آقا نادری تو مسیر خونه عمو جایی که میپیچیم سمت پل راه اهن و بعدش اون زیرگذر تنگ و ترسناک، پاهامو جمع کردم زیر دامن و نشستم، مثلا دارم باغ و رودخونه پایین پل رو نگاه میکنم البته گمونم چیزای بیشتری هم بود برای نگاه کردن. یادمه کلاس چهارم بودم و برای اولین بار جوراب پوشیده بودم با دامن. نمیدونم چرا تیپ زده بودم اما یکی، یکی که میشناختم مثلا عمو رو دیدم و خجالت کشیدم از اینکه جوراب پام کردم و دامنم کوتاهه! نشستم و پاهامو جمع کردم یعنی دارم رودخونه رو نگاه میکنم تا عمو رد شه بره مغازه و بتونم بلند شم برم خونه شون لباس قشنگم رو نشون بدم و برگردم :)
این روزا یه تصویر دیگه هم گیر داده بهم و هی تکرار میشه. فکر کنم مال فصل باشه یا مال جنس هوا. تو حیاط کلیسای وانگ با مهراوه نشستیم رو پله. هوا سرده و مهراوه داره سیگار میکشه منم گاهی یه پکی میزنم. آفتاب خیلی جون داره افتاده رو سنگفرشهای قدیمی و تصاویر قیامت روی دیوارهای داخلی صحن کلیسا میان جلوی چشمم.. پارسال این موقع اون جا بودیم و این روزا هی ذهنم منو برمیگردونه بهش . دقیقا نمیدونم چرا؟