یه رفیقی دارم که شعارش تو زندگی اینه «امروز رو دریاب فردا رو کی دیده؟» در اینکه خودش واقعا به حرف خودش میره یا نه؟ نظری ندارم، اما این جمله همون‌قدر که می‌تونه امیدبخش باشه، خطرناک هم هست. وقتی کامل بهش عمل کنی دیگه فردایی نداری روز که تموم میشه هر چیزی هم که تو اون روز داشتی باهاش تموم میشه و خلاص. این طوری آدم دیگه آرزویی برای آیندش نداره برای روزهای پیش رو. 

من خیلی تمرین کردم ببینم میشه به این حال باری به هرجهت برسم یا نه و این روزا احساس میکنم توم رسوخ کرده. داره جزیی از سبک زندگیم میشه. دیگه خیلی به فردا و اینکه قراره چی بشه فکر نمیکنم هر شب موقع خواب یکی از روزهای خوش گذشته رو یکی از روزهایی که توش حسابی بهم خوش گذشته؛ با طاها بودم یا خانواده بودیم یا سفر بودیم یا کوه بودم یا پیش رفیق عزیزی..میکشم بیرون از بخش سیو مموری مغزم و سر تا تهش رو نگاه میکنم تا خوابم ببره. صبح که بیدار میشم فراموشش کردم. همه چیزش رو. یه روز تازه رو شروع کردم که فقط مال همون روزه و تا شب تموم میشه و اگر اتفاق خوبی نیفته سیوش هم نمیکنم..(چند ماهی هست چیزی رو سیو نکردم) چرا چرا! دروغ نگم خوابیدن زیر پنجره مهمون خونه تو قله رو سیو کردم مال چند روز پیشه :)

خلاصه که دارم میرم یه سمت عجیبی یه سمت همیشه کرال پشت رو پهنه آب.. یه جور رها و بی‌استرس یه جور که نه پا بزنی نه نفس بگیری..دستا رو باز کنی به دو طرف و صبر کنی ببینی آب کدوم وری میبردت..صبر کنی ببینی آب کدوم ور میبردت. صبر کردن کار سختیه اما از صبر نکردن سخت تر نیست.