یه وقتایی که خیلی تو تهران غریب میشم دنبال راه فرار میگردم. یه جایی که بهش فکر کنم و آروم بشم. یه جایی مثل رو پله‌های خونه‌مون تو شیرگاه. روی سنگ بزرگم زیر درخت نارنج تو باغ، جلوی پنجره خونه جان ننه، یه نماز خونه کوچیک تو یه روستای دور افتاده..گاهی هیچ کدومش جواب نمیده. همیشه نقطه امید اخر اتاق مهمونخونه  مامانمه. شب باشه. لای پنجره باز باشه، روستا ساکت باشه، سرد باشه، یه بخاری نفتی هم روشن باشه، لحافو بکشم روم و بخزم روی دشک خنک. مامانم و بقیه خواهرا تو اتاق مشغول حرف زدن و خندیدن به ترک دیوار باشن صدای برادرام و بچه‌ها از توی هال بیاد که شلوغ میکنن، بوی نفت بخاری باشه... این خیال تا حالا نا امیدم نکرده.