میگن خوابها از ناخودآگاه ما میان تا هدایتمون کنن. تبشیر بدن یا انزار کنن. چیزی رو از خودمون به خودمون بگن که در واقعیت ممکنه سالها بعد پیش بیاد یا درکش کنیم پریشبها خواب دیدم توی فرودگاه هستم. سرگردون بودم و دلهره داشتم میخواستم برم کانادا! چمدونا و ساکم دستم بود ادمهای زیادی که میشناختم کوچیک و بزرگ اومده بودن بدرقهام. نمیدونم چرا داشتم میرفتم اما انگار مجبور به رفتن بودم همه اش فکر میکردم برسم اونجا چی کار باید بکنم شب باید کجا برم؟ پیش کی باید بمونم تو خواب با خودم کلمه ها رو مرور میکردم که بتونم اتاق بگیرم هی پولامو زیرو رو میکردم که ببینم چقدر دووم میارم تو شهر غریب.. ترسناک بود صبح که پریدم ترسیده بودم و ته دلم خالی بود همین حالا هم که دارم مینویسم باز اون طعم تلخ زیر زبونمه و ته دلم انگار هیچی نیست. رها کردن خیلی سخته. اینکه بری و پشت سرتو نگاه نکنی اینکه روبروت چیزی نباشه...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ ساعت ۵:۵۹ ب.ظ
توسط مکرمه
|