یکی از بدترین چیزای بالافتن سن دیدن مرگ عزیزانه دیدن رفتن کسایی که باهاشون بزرگ شدی زندگی کردی و خاطره داری. دلم خواست اینجا بنویسم که این روزا چی آرزو میکنم. میم سکته کرده و رفته تو کما خیلی حسرت برانگیز و آروم خوابیده. خلاف وقتایی که بیدار بود و همیشه داشت سروصدا میکرد، میخندید، سربه سر یکی میذاشت یکی رو نصیحت میکرد... پریروز که رفتیم آ رو تو حیاط بیمارستان دیدیم به معنای واقعی کلمات یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون..همو خیلی خیلی خیلی دوست دارن.
این روزا بعد از نماز چند دقیقه میشینم و دعا میکنم. برای میم برای آ برای خودم که آماده چه چیزهایی هستم و اماده چه چیزهایی نیستم..میخواستم اینجا بنویسم چه آرزویی میکنم اما نشد. نوشتنش به آسونی خیال کردن بهش و دعا کردن براش نیست...
+ نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۴۱ ب.ظ
توسط مکرمه
|