تو همین چند روزی که پیش ماست روال زندگی از اون روتین بزرگسالی برگشته به پویایی و بینظمی خونه ای که توش بچه کوچیک هست.
مثلا شبها نمیخوابه. عادت کرده بود برای بیدار کردن ما وسایل خونه رو بشکنه... طاها هم که بچه بود توی یه مقطعی هیچ چیزی رو روی میز یا اوپن آشپزخونه تحمل نمیکرد. دوست داشت همه پیز رو هل بده پایین..چه چیزهایی که نشکست...
یک بار عمو سعیدش گفت خب چرا جمع نمیکنید تزئینات رو بذارید راحت باشه چند وقت و بعد از سرش میافته! جمع کردیم و بعد از سرش افتاد. دیشب بعد از دو شب بیخوابی کشیدن بابت بشکن بشکن های گربه خونه رو جمع کردیم. تمام جینگیل بینگیلها و گلدونها رو گذاشتیم روی زمین یا توی حمام. سیمبا جمع و جور کردن مارو با دقت تماشا کرد. و همه شب رو چون چیزی دم دستش نبود برای خرابکاری راحت خوابید.
امیدوارم از ماجرای ما و سیمبا خودتون آتش به اختیار یه نتیجه اخلاقی بگیرید من که قصد نصیحت ندارم :)