همکارم آقای ن حال خیلی بدی داره..دیروز برام تعریف کرد که از یه رابطه چند ساله خودشو کشیده بیرون چون احساس میکرده فقط اونه که زندگی میکنه، وقت می‌ذاره و محبت خرج می‌کنه...چند باری که رفتم پیگیری کاری رو بکنم چشماش پر از اشک بود...یه هو کز می‌کنه یه گوشه و یه هو مثل اینکه مخدر زده باشه می‌افته تو معاونت به بپربپر..دختره زنگی میزنه پیامی میده یا چیزی که امید رو بهش برمیگردونه.یه جور عمیق و حسابیی میفهمم حالش رو..فکر میکنم کسی نیست که نفهمه.. هر کسی که یه بار چیزی رو که از ته دلش میخواد از دست داده باشه می‌فهمه..امروز یه هو گفت خانوم شوشتری فکر میکنم من اون آدم رو به خاطر چیزی که هست دوست ندارم اون آدم رو به خاطر محبتی که باعث میشه تو دلم بجوشه دوست دارم به خاطر این خیال عاشقی..گفتم راست میگی زمان میگذره دهنت سرویس میشه تا بگذره اما وقتی گذشت دیگه اون آدم همه اهمیتش رو از دست میده برات فقط اون محبت میمونه پاک و خالص تا مثل آب روون بریزی پای گلی که گل توئه...