دیشب انگار دوباره توی خواب راه رفته ام. سه روز است ن را دفن کرده ایم. یا من توی خواب راه افتاده ام یا ن شب که میشود میاید خانه ما از خودش علامتی میگذارد و میرود. پریشب در اتاق من را بسته بود دیشب لامپ اتاق طاها را روشن کرده بود.

شاید استرس گرفته ام شاید بلد نیستم با از دست دادن آدمی به نزدیکی ن چه کار کنم؟ مدتها بود با صدای بلند زجه نزده بودم زدم. مدتها بود روی پام نکوبیده بودم و گریه کنم کردم اما باز یک چیزیم هست یک چیز لعنتی که توی خواب راهم انداخته.