24
میشینم غصه خیلی چیزها رو میخورم؛ مثلا کثافت هوا، مثلا بارون که نمیاد، مثلا زمین که داره هر روز بیشتر به تف کردنمون نزدیک میشه. تند تند زمانهام رو پر میکنم که حتی یه دقیقه کوچیک قبل از خواب خالی نمونه برای فکر کردن به خود خودم؛ به اون هجوم نفس گیری که یههو وسط جمع یقهام رو میچسبه و ول نمیکنه.
رفته بودیم کرمان با بچههای مجله. تصمیم گرفته بودم دیگه سفر نرم. با گروه محسن دوباره رفتم کوه و در حالی که طبیعت صدشو گذاشته بود برای لذت بردنم هر آنش از دماغم دراومد. داشتم از سفر لذت نمیبردم. داشتم از اون تنها و بزرگترین راه گریز و عبورم، از اون شادی مداوم، از اون کار که روزا رو میگذروندم که برسم بهش لذت نمیبردم. گفتم دیگه نمیرم. سفر بدون کسایی که بخوای باهاشون بری به راه بادیه رفتنه. نشستن باطل هزار بار اجرو قربش بیشتره.
تو قطار خیلی بد خوابیدم. بد نخوابیدم هی خوابای بد دیدم. یه سیلی از اشک پشت پلکام بود و یه غم قلنبهای رو دلم. هی آجر رو آجر؛ دیوار کشیدم جلوش تا بعد نماز صبح که مهری تو کوپه موزیک گذاشت.
...سخن از دل بشنو که به نظاره تو نگهم بگشوده زبان...
همون طوری که موهوما شونه میکردم لای ملافههای چوک قطار زدم زیر گریه. غصهام خیلی بزرگ شده بود. اندازه یه دیو پف کرده خاکستری بود که یه هو کوبید خودشو به دیوار و ریخت از سینهام بیرون. مهری اومد بالا بغلم کرد. آدمیزاد علاج خودشو نمیدونه انگار. آروم گرفتم. مثل اینکه هیچی نشده. همهاش یه گریه با صدای بلند میخواستم تو یه بغلی که میدونست دردم چیه. گذاشتم دو روز همه ذهنم خالی و خلوت باشه... زبونمو ول کردم. خندههاموول کردم گذاشتم فقط کیف بودن رو ببرم.
حالا از سفر برگشتم و دوباره سفر رفتن رو دوست دارم. مثل اینه که اون یه نفر که دلم براش پر میزده آشتی کرده. اومده با هزار کرشمه گفته پشیمونم. مثل اینه که یکی صد تا پله مارپیچ رو با یه مشعل نیم سوزی بالا رفته. مثل اینکه که با صورت خیس تو سرمای عرشه ایستادم و یه دور که با ناامیدی چرخیدم نور فانوس دریایی رو تو ساحل دیدم.
حالا از سفر برگشتم و یه نمازخونه کوچیک میشناسم، یه جایی دارم که شده پر بزنم میتونم برم توش دوتا دورکعتی بخونم و بار زندگی رو بذارم زمین و برگردم. یه جا که پرستو گفته اگر یه روزی بشه که یه ساختمون باشه میخواد اونجا باشه و به مصطفی گفتم بهش بگه منم شریک و دستام به دعا بالاست که قبول کنه.
حالا از سفر برگشتم و یه ذکر جادویی دارم که با بند چرمی آویزونش کردم به گردنم. ذکری که وسط ذوق نمره یکترین طرفدارای جهان برای بدصداترین خواننده جهان پیداش کردم. در کیفمو باز کردم و اون تو بود. دستام و دلم چند دقیقه هی لرزیدن. بعد پیرمردا به افتخار مردی که بدترین اجرای زنده دنیا رو داشت بلند شدن و جوری دست زدن که فکر کنه همه دنیای موسیقی یه طرفه و خودش و آقا شجریان یه طرف دیگه.
الان از سفر برگشتم و دلم یه جوری قرصه که انگار سفر قرار نیست دیگه هیچ وقت؛ دیگه هیچ جور از من برگرده. همه چیز قراره بهتر بشه. همه چی قراره برگرده به اون روزا که تو چشمام یه برقی بود که مردم دوستش داشتن. امروز میدونم که من میتونم اون خواننده باشم. بد باشم. ضعیف باشم. مچاله شده باشم اما.. میدونی خوبه ادم بعد این اما رو ننویسه. خوبه فقط فکر کنه میتونه و هست و باید باشه.